حسام الدینحسام الدین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

نی نی دردسر

اولین روزمادر....

امسال اولین سالیه که روز مادر رو بهم تبریک گفتند.حس خیلی خوبیه . باور کردنش خیلی سخته که  به این سرعت یه چیزایی عوض شده . نمیدونم چی بنویسم که منظورمو بفهمی . ایشالله بزرگ که شدی و بابا شدی اولین سالی که روز پدر رو بهت تبریک گفتند حس منو تا حدودی میفهمی. قربون جیغات برم که امروز پدرمو در آورد .اولین غلت کامل رو امروز (یکشنبه 93/1/31 ) زدی .خیلی خوشحال شدم چون بزرگ شدنت رو احساس کردم .از صبح امروز مشغول غدا پختن و تمیزکاری بودم .چون واسه شام مهمون داشتیم.مهمونها واسه دیدن تو اومده بودند عزیزم.تو  هم تا میتونستی شیطونی کردی .خیلی خسته شدم و وقت زیادی برات نداشتم .فکر کنم واسه همین لج کردی و بر عکس همیشه توی بغل بابایی خوابیدی ....
11 ارديبهشت 1393

آقاحسام دامادشد.......

بعد از اولین غلتت وقتی بابایی اومد خونه تصمیم گرفتیم زودتر ختنه ات کنیم . من هم که همیشه این پیشنهاد رو می دادم یه دفعه ای غافلگیر شدم و با ترس و لرز گفتم باشه .دوشنبه(93/1/19 ) ساعت 10صبح به مطب دکتر قرنجیک رفتیم . تا ساعت 12 دیگه همه چی تموم شده بود و اومده بودیم خونه .  . خیلی گریه کردی عزیزم و ما بخاطر گریه هات خیلی دلمون شکست و ناراحت شدیم . اما چاره ای نبود . بایست تحمل می کردی.بیشتر گریه ات واسه این بود که پات بسته بود و تو عادت نداری توی محدودیت قرار بگیری .  کوچولوتر هم بودی نمیزاشتی قنداقت کنم.هر چقدر هم شربتهای خواب اور بهت دادیم روت تاثیر نداشت.خدا رو شکر تا آخر شب دردت خیلی کم شد و تا صبح خوابیدی .امرو...
11 ارديبهشت 1393